راز های زنده گی

درابرهای نمناک وبارانی

صد حرف وصدآهنگ وآواز است

در شرشر آن ناو دان پیر

 صدقصه وصد شعر وصد راز است

***

آواز های بی شماری هست

 

درچک چک موسیقی باران

میدا نی آیا راز های هست؟

درقامت سبز سپید اران

***

درچشمه درکوه ودر دره

درآ سمان ودر زمین ودشت

باید  بدنبال پیامی بود

باید بدنبال صدای گشت

حتما شهاب آسمانی هم

در سینه خود حرفها دارد

باید شنید آواز هایش را

شاید پیامی از خدا دارد

 

چشمان خود رابعد از این دیگر

یک طور دیگر بر جهان واکن

بهتر ببین و خوبتر بشنو

خود را درآب وخاک پیدا کن



دوست

صبح!

بعد از نماز عشق

خوابی سبز دیدم

که آمد درکنارم

سلامی گفت وبا دستش

به قلبم جوش بخشید.

نگاهش پرسید احوالم

به او دیدم

نگاهش زنده گی را می نگاشت

پرسید؟

خانه ، داری؟

گفتم در کوچه فراموش  شده ها

پرسید ؟

چه رنگ است روز گارت ؟

خاموش ماندم .

قصه ای گفت :

باشور

همان شوری که حس عشق دارد    

چه خوب ازدوستی گفت

خیالم راپر یاری دواند .

-  ورفتیم آنجا

آنجا که بارانش

لطف پنهان داشت

آنجا که زندگی

سبزتر بود.

به دل گفتم

دلا اینجا کجاست؟

«او» گفت خانه دوست