امشب ای بازو اگر دیوار شب را نشکنی میشود تکرار از اول غربت دیرین

زمانی که گریه میکنم ترا در در اشکهایم میبینم زود اشکهایم را پاک می کنم تا کسی تو را نبیند، زمانی که متولد شدم به من آموختن که دوست بدارم، حال که با تمام وجود دوستش دارم میگویند فراموشش کن ولی من این غم را با تمام وجود تحمل می کنم.

میخواستم برای ادست دادنش چند قطره ای اشک بریزم ولی افسوس، افسوس که تمام اشکها را برای بدست آوردنش ریختم.

....

در حسرت دیدار تو آواره ترینم
هرچند که تا منزل تو  فاصله نیست
دیری است که از خانه خرابان جهانم
بر سقف فرو ریخته ام چلچله ای نیست
.......

هرچه بینا چشمِ، رنج آشنای بیشتر
هرچه سوزان عشق، درد بی وفایی بیشتر